دانش یا تجربه !

در یک دزدی بانک یکی از ایالات آمریکا دزد فریاد کشید :
“همه افراد حاضر در بانک ، حرکت نکنید ، پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد”
همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند
این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن .
هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت)
به دزد پیرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت: « بیا تا پولها را بشماریم  ببینیم چقدر بدست آورده ایم»
دزد پیرتر با تعجب گفت: تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد.
امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم»
این را میگویند: «تجربه» اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود!
پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید.
اما رییس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما هم ۱۰ میلیون از بانک برای خودمان برداریم
و به آن ۷۰ میلیون میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»
این را میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت !
رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»
این را میگویند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.
روز بعد، تلویزیون اعلام میکند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است.
دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند ۲۰ میلیون بیشتر بدست آورند.
دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند:
«ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد.
اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن بدست آوردند.
انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود.»
این را میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»
رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود.
این را میگویند: «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن...



 

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ساعت 3:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من لئو تولستوی نیستم!

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را ا ز سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئو تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید !!

نتیجه اخلاقی : من لئو تولستوی نیستم و به هیچ زنی هم تنه نزده ام . حتی به مردان هم تنه نمیزنم. دوستانم به من طعنه میزنند که برای رسیدن به مقصد نباید مراعات بعضی ها را کرد و باید تنه زنان از میانشان رد شد. با این احوال من مراعات میکنم و بی آن که به کسی تنه ایی زده باشم مورد الطافشان قرار میگیرم. تازه کلاه تولستوی را هم برسر ندارم که آن را بردارم و خودم را معرفی کنم... راستی از آشنایی با عده ایی خوشبختم..!

 

 


 

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه چهارم شهریور 1393 ساعت 2:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مکر زنان


زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
... پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد
و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم


 

نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ساعت 3:24 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


جايي كه زنها بايد به شوهرانشون اعتماد كنن!!!!



زنه ديروقت به خونه رسيد آهسته كليد رو انداخت و درو باز كرد و يكسر به اتاق خواب سر زد
ناگهان بجاي يك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب ديد
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جايي كه ميخوردند ان دو را با چوب زد و خونين و مالي كرد.
بعد با حرص بطرف آشپزخانه رفت تا آبي بخورد
با كمال تعجب شوهرش را ديد كه در آشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزيزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به ديدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت كنند

راستي بهشون سلام كردي؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ساعت 1:24 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


بوی اداره ...

بوی اداره

یه نفر با چشمها و گوشهای کاملا بسته در اداره های دولتی فقط از روی بو و رایحه موجود در فضا میتونه ساعت رو حدس بزنه
بوی دهن : 8 الی 9 صبح
بوی نون و خیار : 9 تا 10
بوی عرق: 10 تا 12
بوی جوراب: 12 تا 1
بوی میکس عرق ، جوراب ، گلاب : نماز ظهر
بوی نهار: 1 تا 2
بوی آروغ: 2 الی 3 بعدازظهر


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ساعت 1:21 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


تبلیغات یعنی ....

یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش
سبز شده است. با تعجب گفت:
مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،

ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست.


نتیجه اخلاقی : تبلیغات یعنی شیوه مدرن کلاهبرداری - حتما محصول یا خدمات مورد تبلیغ آن چیزی نیست که ما میبینم


ارسالی توسط یک دوست


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 6:49 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


نقدیم به بچه های سیاه و سفید

ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم 
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم 
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند 
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم  
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم 
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم 
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی 
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام  
ما چیپس نداشتیم که بخوریم  
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم 
ما ویدیو نداشتیم 
ما ماهواره نداشتیم  
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است  
ما خیلی قانع بودیم به خدا  
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی 
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D   
زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند 
حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند   
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم 
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم 
جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند 
ما خودمان خودمان را شناختیم 
بدنمان را 
جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم 
هیچکس یادمان نداد 
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل 
نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند  
و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند  
و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند!!!


 

نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 7:27 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


طمع

روزی شیخ با مریدان خویش در مجلسی بودند و شیخ برای آنها از کارهای خارق العاده صحبت مینمودندی!ناگاه مریدی برخواست و به نزد شیخ رفت گفت یا شیخ من میتوانم از فاصله 7 قدمی در لیوانی که روبروی شماست بشاشمندی !!شیخ فرمود محال است حاضرم با تو 500 سکه شرط ببندم نتوانی!مرید قبول بکرد و 7 قدم فاصله گرفت و شروع کرد به شاشیدن ناگهان کنترل از کف بداد و همه جا بشاشید به جز داخل لیوان!! کنار لیوان، روی مریدان و حتی شیخ نیز بی نصیب نماندی ولی شیخ شادمان از اینکه شرط را برده گفت باختی سکه ها را رد کن بیاید! مرید ابتدا با مرید دیگری پچ پچی کرد و برگشت و شادمان پانصد سکه را به شیخ داد!شیخ فرمود:تو همین الان 500 سکه باختی چرا شادمانی؟مرید گفت:با آن مرید 1500 سکه شرط بسته بودم دراین مجلس روی همگان بشاشم حتی شما شیخ و نه تنها ناراحت نشوید بلکه خوشحال نیز بگردید!!  شیخ و مریدان چون این را بشنیدند جامه دریدند و به بیایان رفته و از خشتک خود را به دار آویختندی!!!



 

نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ساعت 4:42 بعد از ظهر موضوع حکایتها | لینک ثابت


بوسه و سیلی

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت

خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم

ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند .

 

 

نتیجه :  زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد. .
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم   اما اغلب

چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم....


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت 3:59 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


خط موازی


دو خط موازی زائیده شدند پسرکی در کلاس درسی آنها را روی کاغذ کشید آنوقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جایی دادند خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت : ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم و در کنار یک صفحه  کاغذ .... من روزها کار میکنم . میتوانم خط کنار یک جاده متروک شوم یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت چه شغل شاعرانه ایی در همین لحظه معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند و دانش آموزان نیز فریاد زدند دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .....


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت 3:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پدر روستایی و پسرش



 
روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.


پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا

به نقل از یکی از دوستان


 

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 ساعت 2:31 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


آداخلی

سریال طنز " آداخلی" در حال پخش از شبکه ارومیه

دوشنبه ها و پنجشنبه ها ساعت یازده و تکرارش روزهای سه شنبه و جمعه ساعت دو نیم ظهر

http://urmia.irib.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=6227&Itemid=281


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 5:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حکایتی از عبید زاکانی


قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی
 

"عبید زاکانی"


 

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 1:51 بعد از ظهر موضوع حکایتها | لینک ثابت


رابطه چشمها با یکدیگر..!

هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند

با هم مژه میزنند

با هم حرکت میکنند

با هم اشک میریزنند

باهم می بینند

با هم می خوابند

با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند.


ولی وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزنه و دیگری نمیزنه

نتیجه اخلاقی قضیه

زن توانائی قطع هر ارتباطی را داره


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 9:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وصیت نامه حسین پناهی

در لابلای صفحات اینترنت می گشتم که وصیت نامه حسین پناهی هنرمند سینما و تئاتر

 به چشمم خورد . بد ندیدم آن را در وبلاگم بگذارم . او با مرگ هم شوخی داشت.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند...

 قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.

 به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

 ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

 عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

 بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که

 زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.
 
بخشي از زندگينامه حسين پناهي

بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد.

تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود. از وی می‌پرسد که «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟»

مرحوم حسین پناهی با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود که حسین پناهی علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

 روحش شاد به همان شادی که او برایمان به ارمغان می آورد


 

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیستم مهر 1389 ساعت 6:35 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


حسنک کجایی؟!

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته

و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات

جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست

چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .

کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند

چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده

اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.

 پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت

 با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .

ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .

 ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .

کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

الان چند سالی است که

کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد

 او حتی مهمان خوانده هم ندارد.

 او حوصله ی مهمان ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

به همین دلیل است که دیگر

در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد
 
 
ارسال شده توسط يكي از دوستان


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه هفتم مهر 1389 ساعت 3:4 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


ايميل از ديار باقي

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه  !!


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه هفتم مهر 1389 ساعت 1:9 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


مرخصی 3 ماهه

دوستان تا یک مدت به علت مشغله کاری

 

نمی توانم وبلاگم را بروز کنم. فعلا تا پاییز...

 

 


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوم تیر 1389 ساعت 1:41 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


مردمان بخیل

خواب دیدم قیامت شده است.هر قومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند غیر از چاله‏ی ایرانیان. 
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید! این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده و نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» 
نپرسیده گفت: اگر کسی از ما ، فیلش یاد هندوستان کند ، خودمان بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به ته ِ چاله بازگردانیم!


 

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ساعت 4:43 بعد از ظهر موضوع حکایتها | لینک ثابت


آدمخوارها

پنج آدمخوار در یك شرکت استخدام شدند.

هنگام مراسم خوش آمدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فكر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی  سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یكی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند..

بعد از اینكه رئیس شرکت رفت، رئیس آدمخوارها از بقیه  پرسید:

" کدوم یك از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟"

یكی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رئیس آدمخوارها گفت:

"ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید"...

 

 


 

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ساعت 12:43 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


سنگ بزرگ نشانه نزدن است.

نزدیکیهای عید بود که در یکی از میداین شهر تبریز بنر تبلیغاتی شهرداری چنان توجه ام را به خود جلب کرد که نا خود آگاه پایم روی ترمز ماشینم رفت و نزدیک بود چندین ماشین پشت سرم داغون بشن . بدون توجه به بوقهای ممتد رانندگان که به نسبتهای متفاوت هر کدام گویای فحشهای رونگ و وارنگ بود ، آهسته ماشین را کنار زدم و چنان وانمود کردم که ماشینم خراب شده و چون آبها از آسیاب افتاد و رانندگان عصبانی پشت سرم رفتنند ، مشغول خواندن مطالب روی بیلبورد شدم . نمی دانم دیگران هم مثل من به چنین مسائلی توجه دارند یا نه ؟ به هر حال من تابلوهای تبلیغاتی را رد نمی کنم و به همه شان توجه می کنم . حتی تیزرهای تلویزیونی را هم بیشتر از سریالهای در پیتی تماشا میکنم. شاید به این علت باشد که شغلم تبلیغاتی است و این اتفاقات مرتبط با تخصصم میباشند. روی بنری که شهرداری محترم زحمت چاپ و نصب آن را کشیده بودند یک عکس درخت دیده می شد با کلی نوشته که از نظر گرافیکی بسیار مبتدی و بد کار شده بود . شاید به همین دلیل خیلی از مردم توجهی به این تابلو نداشتند. تنها چیزی که توجه ام را به خود بیشتر جلب کرد تیتیر بزرگ روی تابلو بود که نوشته بود: "کاشت یک میلیون درخت در طول سال ۸۹در شهر تبریز" !!!!!! باتوجه به اینکه آن زمانها هم به عنوان گزارشگر برنامه شبانه تلویزیون مشغول کار بودم ، شدیدا دنبال سوژه ناب برای گزارشهایم بودم .با خود فکر کردم که این موضوع میتواند سوژه خوبی برای برنامه ما باشد و در دل آفرین و احسنتی به شهردار تبریز و مجموعه کارکنانش گفتم ولی وظیفه حکم می کرد این تقدیر و تشکر از طریق تریبونی که آن زمانها در اختیارم بود صورت گیرد. تا شهرداری هم بداند که پیدا می شوند کسانی که از آنها قدر شناسی کنند . آخر تا کی باید ما در گزارشها و برنامه هایمان از وضعیت آسفالت خیابانها و جدولها و... گلایه و از شهرداری نقد کنیم ( هر چند که هیچکدام تاثیری ندارد) یکبار که شده از یک کار شهرداری هم تقدیر کنیم تا حسن نیت خود را هم نشان داده باشیم . به دو علت داشتم حال میکردم . یکی این که سوژه برای گزارشم پیدا شده بود و دیگر اینکه اگر در چند سال آینده این درختها بزرگتر شدند ، تبریز میشه مثل شمال و همه جا جنگل میشه و ما روزهای تعطیل پیک نیک را لازم نیست به خارج از شهر برویم و این کار کلی صرفه جویی در وقت و انرژی را به دنبال خواهد داشت. چند روز شاهد این تابلو ها بودم و تقریبا درتمام میادین و محله های پرتردد شهر این تابلو ها به چشم می خورد. حتی چند بار اتفاق افتاد که حواسم به تابلوها بوده و با ماشین توی چاله های خیابان که دیگرتبدیل به آثار باستانی شده اند افتادم . امروز روز ۱۸فروردین است و بیش از یک ماه از نصب آن بیلبوردها گذشته و اکثر آنها هم جمع آوری شده اند و من هنوز یک درخت تازه در شهر ندیدم . با خود حساب و کتاب کردم که یک میلیون درخت را اگر شهرداری بخواهد در شهر بکارد برای هر روز سال بدون تعطیلی باید ۲۷۴۰نهال درخت کاشته شود. سوالهایی به ذهنم خطور کرد:

۱- آیا چند روز از سال را میتوان درخت کاشت ؟ و تمام فصلها این اجازه را میدهند؟

۲- این تعداد درخت از کجا تهیه می شوند و در کجا کاشته می شوند؟

۳- چند نفر از نیروهای شهرداری (سازمان پارکها)باید مشغول اینکار بشوند ؟

و هزاران سوال دیگر که مرا یاد لطیفه ای از دوران کودکی ام انداخت:

روزی دو کودک خالی بند داشتن به همدیگر چاخان می بافتند:

اولی : بابای من یه باغ خریده که آخرش پیدا نیست.

دومی : این که چیزی نیست بابای من یه چوبدستی دراز داره که باهاش میتونه ابرها رو تو آسمون جابه جا کنه.

اولی : آخه خالی بند . این چوب را بابات کجا میزاره ؟

دومی: تو باغ بابای تو...

مخلص کلام اینکه ما اینقدر آدمهای ساده لوح هستیم که بدون تامل در حرفی ، سریع آن را باور میکنیم.  و دلخوشیم به آمار و ارقام و اگر اندازه آن کودک تامل کنیم تازه متوجه می شویم که عدد یک میلیون همچین عدد کمی  نیست .درسته که بایک میلیون اسکناس نمیشه چیز بدرد بخوری خریدو شمارشش کلی انرژی میبره . ولی به طور مثال یک میلیون روز معادل ۲۷۴۰ سال میشه !!! به هر حال حیف آن همه بنری که هزینه شد و با اون طراحی مزخرف حدود یک ماهی چهره شهر را خراب کرد و دریغ از درختی توی این شهری که روز به روز آلوده تر میشه. کاش می نوشتن صد هزار درخت و لااقل ما دلخوش می شدیم  که شاید بکارند. ولی یک میلیون...!

نتیجه اخلاقی:

                                   سنگ بزرگ نشانه نزدن است.


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ساعت 6:39 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


سال تحویل شد و من دلم شکست!

برخلاف سالهای گذشته که موقع سال تحویل کنار خانواده بودم، امسال نبودم . البته اونها نبودند چون رفته بودند مسافرت و منو تنها گذاشته بودند . ناگفته نماند که منم از خدام بود ، فرصتی بود برای مطالعه و نمیگم حالا لات بازی . نصفه و نیمه کار هم میکردم که وقتم را به بطالت نگذرانده باشم. موقع سال تحویل داشتم از سر کار برمیگشتم به خونه ای که کسی منتظرم نبود . دودقیقه دیگه قرار بود سال تحویل بشه و من یادم رفته بود، رادیو ماشین را روشن کردم تازه متوجه شدم که سال 88داره تموم میشه. خیابونهای خلوت جان میداد برای ویراژ دادن که بنده نه اهلش هستم و نه حالش را داشتم . دلم بد جوری به حال خودم می سوخت ولی نمی دانم چرا اشک تو چشمام حلقه نمیزد . هوای تبریز بد جوری سرد بود ، قبلش برف باریده بود و هوا سوز عجیبی داشت که تا استخوان آدم میرفت. تا به حال تو این فصل هوا را اینجوری ندیده بودم.البته برف دیده بودم ولی سوز این شکلی نه . خلاصه سعی میکردم تو خلوت خودم خودمو ناراحت نشان بدم ولی نمی شد ، ته دلم خوش به حالم بود . چون سالهای قبل که تنها نبودم هم هیچ اتفاقی نیافتاده بود . از مسافرت در ایام عید هم اصلا خوشم نمی آد. همه دوستان و اقوام دلشان برای من می سوخت که بیچاره روز عیدی تو خونه تنها مونده و از این حرفها... تو همین فکر بودم که با صحنه ای مواجه شدم که تکانم داد و اینبار اشک تو چشمام حلقه که چه عرض کنم سرازیر شد. سال تحویل شده بود و تو سرمای شدید تبریز و در یک خیابان خلوت مامور شهرداری داشت خیابان را جارو میکرد. بی اختیار ترمز کردم و نگاهش کردم ، نزدیکتر اومد و گفت کاری داشتید؟ گفتم نه ولی تععجب میکنم این موقع شب در چنین روزی ...؟ گفت چی میشه کرد کاره دیگه دست خودم نیست که تعطیلش کنم . دلم بد جوری به حالش سوخت چون اون واقعا دلش می خواست پیش خانواده اش باشه . ازم پرسید : سال تحویل شد؟ گفتم فکر کنم . گفت پس عیدت مبارک. خواستم براش عیدی بدم نتونستم چون هم سنش از من بیشتر بود و هم منو نمی شناخت . مامور محله ما هم نبود .  واسه همین بهانه ای برای اینکار پیدا نکردم . گفتم شاید به غرورش بر بخوره. پرسیدم خانواده ات کجا هستن ؟ گفت خونه... گفتم خب لااقل زنگ بزن عید را بهشون تبریک بگو . گفت :موبایل ندارم. سریع موبایلم را در آوردم و بهش دادم که حداقل بتونم کاری براش بکنم وای امان از دست این موبایلها اون هم روزهای عید و مناسبتها . پس این شعاری که میگن"هیچکس تنها نیست" به چه دردی میخوره؟ البته یقین پیدا کردم که شعاری بیش نیست و به موقعش همه تنها هستند.  بیچاره پس از کلی تلاش نا امید شد و دوباره شالش را محکم جلوی دهانش بست و به کارش مشغول شد. منو میگی تا یکی دو ساعت تو خیابانها علاف بودم و مسیر خونه رو گم کرده بودم که وقتی به خودم اومدم دیدم نزدیکیهای خونه داییم هستم و گفتم بد نیست یه سری به اونها بزنم . هنوزم که ۱۴روز از این اتفاق گذشته اون صحنه روزی یکی دوبار جلو چشمم می آد. خیلی دردناک بود. خداکنه هرجاکه هست سالم و سلامت باشه . شاید اون هم دلش به حال من سوخته و اگر وبلاگ داشت در مورد من می نوشت که یه جوان بیچاره لحظه سال تحویل تنها و بی کس از سر کار بر میگشت به خونه اشون و.....


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه چهاردهم فروردین 1389 ساعت 2:5 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


چرا مردها طاس می شوند؟؟؟

طبق آخرین تحقیقاتی که بنده انجام داده ام، زنان طاس نمی شوند و اگر هم می شوندیا چنان نیست که برق کله اشان بتواند یک اتاق را نورانی کند و یا بااستفاده از وسایل کمکی مثل کلاه گیس ، روسری و... این راز را ازما پنهان می کنند.

اما مردان چرا طاس می شوند ؟ باز هم طبق آخرین تحقیقات بنده مردان طاس به دو دسته مجردها و متاهل ها تقسیم می شوند . حال این افراد نیز بدون در نظر گرفتن وضعیت تاهلشان به دسته های زیر تقسیم می شوند:

مردانی که فرق سرشان طاس هست : این مردان معمولا خود را جز کچلها نمی دانند بنابرین تمام انرژی خود در مدل دادن به موهایشان را صرف کاکل سرشان می کنند . تا با برجسته نشان دادن آن دیدها را از طاسی وسط سر منحرف سازند . البته عده ای هم آنقدر موهای بالای پیشانی را بلند می کنند تا این موها جور موهای ریخته شده فرق سر را بکشند و با توسل به انواع ژل و سشوار قسمت خالی سر توسط این موها پو شانده می شود . ( کله این افراد در استخرها دیدنی است)

مردانی که جلوی سرشان طاس هست : این افراد نیز خود به دو دسته تقسیم می شوند :

 ۱- کچلها با اعتماد به نفس بالا : کسانی که بود یا نبود مو در سرشان هیچ تفاوتی برایشان ندارد و حتی عده ای از آنها موهای باقیمانده در طرفین کله را هم با تیغ میزنند مثل علیرضا منصوریان بازیکن سابق تیم استقلال که به نظر بنده خیلی هم خوش تیپ به نظر میرسند . از مزایای چنین کله ای میتوان به شستشوی راحت آن - مدل دادن آسان - با خیال آسوده قدم زدن در خیابان در روزهای طوفانی - صرفه جویی در وقت و هزینه های آرایشگاه - تی کشیدن  به وسط سر به جای سشوار و صرفه جویی در مصرف برق - محدود کردن ابتکار عمل طرف مقابل در دعواها (چون نمی توان موهای این افراد را گرفت و کشید) و... البته شنیده شده که به جای رفلگتور و نور افکن هم در بعضی جاها مورد استفاده واقع می شود. در خصوص معایب چنین کله هایی هم میتوان به موارد زیر اشاره کرد:  عکاسی با فلاش - بیرون رفتن بدون کلاه در روزهای آفتابی - عدم توانایی در گرفتن یک عکس یادگاری در کنار دریا با موهای آشفته و باد خورده و نشان دادن آن در آینده به نوه ها - غبطه خوردن به مشتریان دائم آرایشگاه ها و...

۲- کچلها با اعتماد به نفس پایین : این افراد همیشه احساس می کنند که می توانستند با داشتن چند تار مو در وسط سرشان جز خوش تیپ ترین افراد روی زمین باشند . بنابرین برای حل این مشکل از انواع کلاه گیس و یا مراجعه به مراکز کاشت مو و گاها دست به کارهای ابتکاری عجیبی میزنند و از اندک موی باقی مانده در اطراف سرشان استفاده بهینه می کنند . به طوری که موها را در یک سمت کله به قدری بلند میکنند تابتواند به سمت دیگر برگرددو قسمت خالی وسط را پوشش دهد . این افراد حساسیتی عجیبی به این چند تار مو دارند طوری که هر یک تار آن را به یک میلیون هم نمی فروشند. و در روزهایی که حتی نسیم در حال وزیدن است به بیرون از خانه نمی روند. طبق تحقیقات بنده این روش هیچ مزیتی ندارد که هیچ بلکه معایب زیادی دارد که به چند نمونه آن اشاره میکنم :

- محروم ماندن از طبیعت به علت وزیدن باد و نسیم

- هزینه بالای آرایشگاه در فاصله زمانهای کوتاه برای مرتب کردن

- اتلاف وقت در مقابل آینه و حمام

این افراد نمیتوانند به آرایشگاهی غیر از آرایشگاه خود مراجعه کنند.چون آرایشگاههای غریبه شاید راز نگه دار نباشند.

 

بدتر اینکه همه میدانند این افراد کچل هستند و خودشان از این موضوع سعی میکنند که بی خبر باشند.

معمولا کچلها با اشخاص دارای موهای پر پشت رفاقت نمیکنند و اگر هم دوستی با چنین افرادی دارند حاضر نیستند با این اشخاص در کوچه و خیابان ظاهر شوند  :

 

           کبوتر با کبوتر باز با باز                               کچل ها با کچل ها ، داز با داز

 

حال برگردیم به اصل موضوع که چرا مردها کچل میشوند؟؟

طبق تحقیقات بنده علت کچل شدن مردها ، زنها هستند!!!

 

زن موجودی ایست ناشناخته که هم مجردها و هم متاهل ها را کچل میکند .واین تنها نکته مشترک مردان کچل مجرد و متاهل است.

نه تنها طبق تحقیقات بنده، بلکه طبق تحقیقات بسیاری از دانشمندان علت کچلی درافراد: در فکر زیاد ، غم و اندوه ، اظطراب و   نگرانی از آینده و... می باشد. که مردان مجرد به علت نداشتن زن این مشکلات را دارند و مردان متاهل به علت داشتن زن!!!

حال من وارد جزئیات بعد از ازدواج نشده ام و تحقیقاتم فعلا تا این مرحله بوده. اصلا این نوع تحقیقات در تخصص بنده نمی باشد ولی به این نتیجه هم رسیده ام که افراد طاس هرچه قدر هم بی سواد باشند معمولا روشن فکر نشان می دهند . به خصوص که یک ریش پرفسوری هم ضمیمه صورتشان باشد!

 

                                                                                       محسن خدابنده   ۱۶اسفند ۸۸


 

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 ساعت 6:23 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


شتر دیدی ندیدی... (ضرب المثل)

 

ریشه ضرب المثل شتر دیدی ندیدی!!!

 

چنین حکایت کنند که: روزی سعدی از دیاری به دیاری میرفت و در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر را دید که از جلو او رد شده بودند.
بعد در یک طرف راه، مگس و طرف دیگر، پشه دید.
پیش خود گفت: یک لنگه بار این شتر، عسل بوده و لنگه ی دیگرش روغن.
باز نگاهش به خط راه افتاد. دید علفهای یک طرف جاده خورده شده.
پیش خود گفت: یک چشم این شتر کوره بوده، یک چشم بینا.

از قضا خیالهای سعدی همه درست بود و ساربانی که از آنجا گذشته بود، به خواب رفت و وقتی که بیدار میشود، میبیند شترش رفته است.
او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید.
پرسید: شتر مرا ندیدی؟
سعدی گفت: یک چشم شترت کور نبود؟
مرد گفت: چرا
سعدی گفت: بارش عسل و روغن بود؟
مرد گفت: چرا
سعدی گفت: من ندیدم
مرد ساربان که نشانی ها را درست شنید، ابرو در هم کشید و گفت: شتر مرا تو دزدیدی، همه ی نشانیها را هم درست گفتی بعد با چوبی که در دست داشت، شروع کرد به زدن سعدی، سعدی تا آمد بگوید من از روی جای پای او و علامتها متوجه شدم، چند ضربه از ساربان تازیانه خورد. وقتی مرد ساربان متوجه حرفهای سعدی شد که او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت.

سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
سعدیا چند خوری چوب شترداران را
تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدی


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ساعت 5:24 بعد از ظهر موضوع ریشه ضرب المثل ها | لینک ثابت


خر ما از کر گی دم نداشت...( ضرب المثل)


ماجرای "خر ما از کرگی دم نداشت" چیست؟

 

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه ایی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز  بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). شوهر زن ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به شوهرزن و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوانی از او یک چشم برکنی !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حال می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند:

 خر مرا از کرگی دُم نبوده است.



 


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ساعت 5:14 بعد از ظهر موضوع ریشه ضرب المثل ها | لینک ثابت


انسان موجودی ایست اجتماعی..!

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن .

 شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات روروبراه کن معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه:من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام.

 پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم

میام خونه شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد مدیر هم دوباره گوشی رو بر میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

نتیجه اخلاقی:

انسان موجودی است اجتماعی و اکثر آنها زنجیر وار به هم مرتبط هستند. چه بسا به افرادی که تو کوچه و خیابان بر می خوریم، فامیل و یا از دوستان و آشنایانمان هستند که ما نمی شناسیم.


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ساعت 4:18 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


سوغاتی سورپرایز

روزی یک زن قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می رسونه و واسش آرزوی می کنه که سفر خوبی داشته باشه... زن جواب میده ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟
مرد می خنده و میگه : "یه دختر ایتالیایی"
زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره ... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی گرده ، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوش گذشت؟
زن : ممنون ، عالی بود!
مرد می پرسه : خب سوغاتی من چی شد؟
زن : کدوم سوغاتی؟
مرد : همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!!
زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنم تا ببینم پسر میشه یا دختر؟

نتیجه گیری مهم این داستان :

هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون ها به طرز وحشتناکی باهوش هستند!!!


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ساعت 4:9 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


نامه یک پیرزن به خدا

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود

  نامه ای به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است  نامه را باز كرده وبخواند...در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.  دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید.

  این تمام پولی بود كه  تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر 

 عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن ... 

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام 

 چند دلاری روی میز گذاشتند. 

 در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.

 تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی  آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند...!!!

 


 

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه دهم اسفند 1388 ساعت 1:34 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


عشق پیری گر بجنبد...

غروب یک روز جمعه پیرمردی با موهای سفید در حالیکه با یک دختر جوان و زیبا دست دردست هم بود وارد یک جواهر فروشی شد و به فروشنده گفت: برای دوست دخترم یک انگشتر جواهر می خواهم. فروشنده متعجب انگشتری را به آنها نشان داد و قیمتش را پنجاه هزار دلار گفت.

پیرمرد: این خوبه . همین را برمیداریم.

دختر جوان از ذوق و خوشحالی در بازوان پیر مرد میلرزید.

فروشنده : خب حسابش را چگونه پرداخت میکنید ؟

پیرمرد: خب معلومه که من این همه پول را همراه ندارم . برایتان چک می نویسم و شما روز دوشنبه حساب بنده را از بانک استعلام می کنید و من عصر همان روز بعد از  پاس شدن چکم انگشتر را از شما میگیرم.

روز دوشنبه جواهر فروش عصبانی با پیرمرد تماس گرفت و گفت : شما خجالت نمی کشی ؟ حتی یک دلار هم در حسابتان پول نیست . اصلا نمی توانم تصور کنم.

پیرمرد : درسته تصورش سخته ولی تصور کن من چه تعطیلات آخر هفته هیجان انگیزو  معرکه ای را گذراندم !!!

 

 Iran Eshgh Group !


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه یکم اسفند 1388 ساعت 5:42 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت


اسب حیوانی است نجیب!!!

مردی در خانه نشسته و مشغول تماشای تلویزیون بود که زنش با یک ماهیتابه محکم بر سرش کوبید. مرد متعجب وقتی علت را پرسید زن در جواب گفت که در جیب شلوارت کاغذی پیدا کردم که رویش  نوشته شده " شیدا " .

مرد گفت :  شیدا اسم اسبی است که چند روز پیش در مسابقه اسب دوانی بر رویش شرط بندی کرده بودم.

زن شرمنده از عمل خود از شوهرش معذرت خواهی کرد و به کارش مشغول شد. چند روز بعد باز مرد در حال تماشای تلویزیون بود ، اینبار زنش چنان با قابلمه بر سرش کوبید که از هوش رفت ، پس از مدتی به خود آمد و  پرسید : اینبار چرا منو زدی؟ 

زن در پاسخ گفت : آخه اسبت زنگ زده بود.

 

Cartoon of a Cowboy Kissing His Surprised Horse Royalty Free Clipart Image


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه یکم اسفند 1388 ساعت 5:18 بعد از ظهر موضوع طنزنامه ها | لینک ثابت