تبليغاتX
طنزنامه

طنزنامه

 

 

روزی بود که مقابل دفتر کارم پارک کردن ماشینها ممنوع بود و روی تابلو پارک مطلقا ممنوع تصویر جرثقیلی بود که اتومبیلی را با خود حمل میکرد. همیشه با دیدن این تابلو لرزه به جانم می افتاد که خدا نیاورد روزی را که بخواهند ماشین بنده را چنان مظلومانه به پارکینک ببرند.چون علاوه بر این که ماشینت داغون میشد و کلی هزینه رو دستت می گذاشتن ، به اتمام رساندن مراحل اداری و آزاد کردن ماشین از حبص، ببخشید پارکینک از حوصله بنده کم صبر خارج بود. بنابرین تکلیف بنده هم که با ماشین سر کار میرفتم  مشخص بود. به هر حال برای پیدا کردن جای پارک تو کوچه پس کوچه های اطراف دفترم روزی حداقل نیم ساعت علاف بودم. چند وقت پیش زمانیکه مقابل دفتر رسیدم متوجه شدم اتومبیلهای زیادی پشت سر هم در منطقه ممنوع پارک فرمودند. ابتدا احساس کردم که خواب می بینم. باخود گفتم این مشکل محل پارک ماشین توی خواب هم ول کن ما نیست . با دقت که نگاه کردم تابلوها ی همیشگی را سر جایش ندیدم ، هنوز ماشین را دوبله نگه داشته بودم و دنبال تابلو با تصویر وحشتناک جرثقیل می گشتم ولی دریغ از یک تابلو . شخصی که ماشینش را از پارک در می آورد با اشاره به بنده فهماند که قصد رفتن دارد و جای ماشینش را به من می سپارد .شیشه را پایین آوردم و پرسیدم : دوست عزیز اینجا چه خبر است مگر این محل پارک ممنوع نیست؟ دستی به سبیلهایش کشید و گفت نه دیگه از امروز آزاده. باز فکر کردم خواب می بینم ولی خواب شیرینی بود ، درست مقابل دفتر کارم یک جای پارک نقلی دقیقا اندازه ماشینم برای بنده کنار گذاشته بودند. با خود گفتم تا از خواب بیدار نشده ام بگذار ماشین را پارک کنم . خیلی وقت بود اینقدر دقیق دوبله پارک نرفته بودم. از ماشین پیاده شدم و پس از تماشای حاصل دسترنج( دوبله پارک) احسنتی به خودم گفتم : بابا ای ول پایه یک ... کیف و کتم را برداشته وسینه جلو دادم و راه افتادم از خوشحالی چندین بار دزد گیر ماشین را زدم و باروشن خاموش شدن فلاشر ها و صدای دزد گیر جشنی برای خودم و اتومبیلم برگذار کردم . قدم اول نه دوم نه سومی را که برداشتم صدایی خشن بنده رو خطاب قرارداد: اههههو آقا... کجا ...  

وقتی برگشتم متوجه شدم آقایی با لباس شخصی در حال یادداشت شماره پلاک ماشین بنده در دفترچه اش هست .سریع به سمتش رفتم و گفتم : جناب سروان من قصد خلاف کردن نداشتم دیدم همه پارک کردن و این قسمت خالی بود بنده هم پارک کردم. خواهش می کنم ننویس .

آقا که چهره عبوثی داشت گفت : شماها کی می خواهید قانون مند بشید؟

بنده: حق با شماست ولی این همه ماشین ...

آقا : ( حرفم را قطع کرد) اینها چه ربطی به تو دارند ؟

بنده : مگر می شود ؟ 

بعد شعری به زهن مبارکم خطور نمود: در شهر اگر قرار است مست گیرند ، هرآنچه که هست گیرند.

آقا: شاعر هم که هستی ( به نوشتن ادامه می دهد)

بنده : نه جناب سروان ...شما مثل اینکه متوجه نشدید... تابلوی پارک ممنوع هم در این محل نیست

آقا : تابلو نباشه شما باید خلاف بکنید ؟ 

و در جواب شعر بنده ، مثلی را تلاوت نمود : در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته ؟

بنده که به گربه تشبیه شده بودم ، دیگر تاب نیاوردم و کاسه که چه عرض کنم پیاله صبرم لبریز شدو گفتم : توهین چرا میکنی آقا ؟ اصلا حضرتعالی لباست کو؟

متعجب به بنده نگاه کردو گفت : پس اینا چیه ؟ ( کاپشن و شلوارش را نشان داد)

بنده : منظورم این لباس نبود؟

آقا : اون یکی لباسهام خونه مونه ...

بنده : خب این خودش بی نظمییه . تابلو که نیست ... ماشینها هم که همه پارک کردن.... جنابعالی هم لباساتون تو خونه تونه... اونوقت به من میگید : خلاف میکنم ؟

آقا که حوصله اش از حرفهای من سر رفته بود برگه را به دستم داد و گفت : دویست تومن...

بنده متعجب نگاهی به برگه انداختم و نگاهی به آقا ... پرسیدم : چند؟

آقا : گفتم که دویست تومن

باز هم فکر کردم خواب میبینم ... خدایا چه خواب عجیبی ؟ مثل بعضی از سریالها اصلا نمیشه سکانس بعدی را تخمین زد. تمامی اصول فیلم نامه نویسی از نقطه تعلیق گرفته تا ایجاد گره و نقطه اوج توی این خواب بنده رعایت شده بود.کم کم خودم داشتم از داستان لذت می بردم .در همین فکربودم که باز هم صدای آقا ، این بار خشن تر توجه ام را جلب کرد : آقا زود باش دیگه بیکار که نیستیم 

بنده : ببخشید چی رو زود باشم؟

آقا : دویست تومن رو بده بریم

دیگه فکر نمی کردم اینجای داستان این شکلی باشه . با خود گفتم چه جالب ... جریمه می کنن ... دویست تومن ... اونهم نقدی دریافت می کنن ... دیگه لازم نیست برم بانک و علاف بشم... سریع جیبهامو گشتم و یه پانصد تومانی پیدا کردم و تقدیم آقا کردم . خواست بقیه پولم را بده که گفتم : بگذارید باشه نمی خواد. همین که شما لطف کردین نقد دریافت کردین خودش میلیونها می ارزه.

آقا لبخندی زد و تشکر کرد و رفت و مشغول نوشتن شماره پلاک اتومبیل دیگه ای شد. یکی از مغازه دارهای  آن منطقه که شاهد ماجرا بود ، فرمودند : این هم قانون جدیده

گفتم: خوب قانونیه خدا پدرشو بیامرزه هرکی این قانون رو تصویب کرده ... ما که راضی هستیم ... خدا کنه همه چی اینطوری ارزان بشه. مرد مغازه دار سرش را به نشان تاسف ( که البته بنده بعدا متوجه شدم نشان تاسف بود) چرخاند و وراد مغازه اش شد.

به سمت دفتر راه افتادم و در راه برگه ای را که آقای پلیس نامحسوس دستم داده بود ، مطالعه کردم. هیچ کجای برگه شباهت به برگه های جریمه معمولی نداشت . با دقت که مطالعه کردم متوجه شدم برگه پارکبانی است که آقا هه به بنده داده . دوباره برگشتم و آقاهه را پیدا کردم و در مورد برگه سوال کردم : پارکبان دیگه چه صیغه ایست؟

آقا : به خاطر آن سیصد تومن اضافه ای که بهش داده بودم با حوصله تمام جریان را توضیح داد:

از امروز همه می توانند توی این خیابان پارک کنند و به ازای هر ساعت پارک نمودن خودرویشان باید مبلغ دویست تومان پرداخت کنند

بنده: در غیر اینصورت؟

آقا : در غیر اینصورت شماره اتومبیلشان را یادداشت کرده و به راهنمایی و رانندگی ارسال می کنیم تا جریمه تخلف برایشان صادر شود.

بنده : همان مبلغ سیزده هزار تومان؟

آقا : شده بیست هزار تومان

بنده : عجب ..! پس شما مامور این کارها هستید ؟ یعنی پلیس نیستید؟

آقا خندید و گفت : بله دیگه از امروز در خدمت شما همشهریان گرامی خواهم بود.

بنده : آنوقت از ماشین بنده و امثال بنده هم در این محل مواظبت خواهید نمود؟

آقا : نه ما هیچ مسئولیتی را به عهده نمی گیریم و فقط قبض صادر میکنیم و پول در یافت می کنیم.

بنده : پس لطف بفرمائید آن سیصد تومان باقیمانده بنده را برگردانید.

عصبانی پولها را از جیبش درآورد و چندین فحش زیر لب حواله بنده نمود و سیصد تومان را برگرداند.

اکنون بیشتر از یکسال از آن ماجرا گذشته و من به این نتیجه رسیدم که : می توان با پرداخت دویست تومان برای یک ساعت قانون را زیر پا گذاشت و در محل پارک ممنوع پارک کرد. شاید روزی برسد که بشود با پرداخت مبلغ ناچیزی با سرعت غیر مجاز در جاده ها رانندگی کرد. مثلا آنهایی که عجله دارند می توانند باپرداخت مبلغی به مدت یک ساعت با سرعت غیر مجاز رانندگی کنند. 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:31  توسط محسن  | 

جوانی پیشه اش را کرده بود دختر بازی و هر روز معشوق جدیدی را بر خود می گزید و عشق بازی با آنان را از نان شب بر خود واجب می دانست . اخبار این شیطنت های جوان نقل مجلس دوستان و آشنایان شده بود که خبر به گوش پدر وی نیز میرسد. پدر آبرو مند که از شنیدن این اخبار در احوال فرزند ناخلفش سخت آشفته گردیده بود ، شب هنگام به محض ورود پسر به خانه، او را فرا می خواند تا مورد ملامت و سرزنش قرار دهد. پسر که گوشش به گفته های پدر بود فکرش به زلف یار، در پاسخ به پدر چنین میگوید:

 تو خال سیاه و ابروی کمان ندیده ای             تو تاکنون زلف پریشان ندیده ای

خال سیاه و زلف پریشان به یک طرف          در این میان بوسه جانان ندیده ای 

پدر که خود نیز مردی دوران دیده  بود ، فرزندش را نزدیکتر فرا می خواند و چنین میگوید :

 تو تا کنون سفره بی نان ندیده ای                تو تاکنون گریه ی طفلان ندیده ای

سفره بی نان و گریه ی طفلان به یک طرف    در این میان رسیدن مهمان ندیده ای   

                                        محسن خدابنده ۳۱شهریور ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط محسن  |